حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

یه جمعه خردادی ما دوتا

1394/3/8 23:56
نویسنده : *مامان فرزانه*
262 بازدید
اشتراک گذاری

 

 


وقتی تــو می آیــی
مانند یک سلام ...
مانند یک بــهار ....
مانند یک عـبور ....
از راه  می رسی و مـرا تازه می کنی
با یک سبـد لبخنــد
با دستانی پرسخاوت
و چشمانی مشتاق ....
همراه تـو هزار عـشـق از راه می رسـد
همـراه  تـو بهـــار ...
بر دشت خشک سینـه مـن سبــز می شود .
وقتـی تـــو می ‌آیــی
پشـت  نگــاه  تــو
یک آسمان ستاره پر نور می شود .
وقتی تـو می آیــی
در کوچه های خلوت و تاریک قلـب مـن
مهتــاب  می دمــد.
وقتـی تـو می آیــی
ای آرزوی گم شده قلــب کوچکم ...
مـن نیز با تـو به عشـق می رسم ...

سلام به هدهدخونه ی من

الهی که لبت خندون و دلت شاد باشه

آقایی که شما باشی امروز بابا رفت خونه ی آقاجون اینا تا طبقه

اولشون رو که مستاجر رفته براشون رنگ بزنه؛به ماهم گفت اگه

دوست دارید بیاین،اما دیدم هوا گرمه و هم اینکه شما میری اونجا بوی

رنگ اذیتت میکنه باهم موندیم خونه؛من به کارها و نظافت خونه رسیدم

مادرجون زنگید که چرا نمیاین اینجا.عمه حدیث هم بود،بابا گفته بود برو داهات

تا غروب خونه موندیم بعد دوتایی زدیم بیرون یه دوری زدیم رفتم طرف داهات

موندیم عکس گرفتیم و شما چیپس خوردی ؛راه افتادیم بیایم توی راه طرف

شهر صنعتی سفید رود ترافیک شد تصادف شده بود یه خانومه فوت شده

بودخیلی ناراحت کننده بود؛مخصوصآکه با تن خسته از بیجار می اومدن

رفتیم خونه ی آقاجون عمو امیر ایناهم بودن،کمی موندیم بابا کارش تموم

شد بابا با موتور،ماهم با ماشین ساعت یازده رسیدیم خونه؛اینم یه روز

جمعه ی دوتایی ما،حالا بریم ادامه عکس هارو ببین

برو ادامه لطفا

 

 

در زبان رشتی به این میگن بلته(در)الهی که توی زندگی هیچ وقت پشت

این بلته های بسته نمونی

زمین های نشاء شده رو ببین چه بوی زندگی میده

عزیزدلم اینم ورزشگاه سردارجنگل هستش طرف خونه ی مادربزرگم

میدونی چه خاطراتی من اینجا دارم؛من همراه دوستانم از وسط این زمین

ردمیشدیم می رفتیم مدرسه درزمان های گذشته اینجا مردم زندگی میکردن

از بقایای زندگی اونا یه چاه خیلی بزرگ وسط این زمین بود که دیواره های چاه

رو با آجرهای سنگی چیده بودند هروقت ما از اون طرف ردمیشدیم توی چاه

سنگ پرت میکردیم حالا کلی هم میترسیدیم،یادش بخیر توی این زمین ها کلی

گاو برای چرا کردن بود.حتی گاهی توی این زمین ها کشتی سنتی می آوردن

ما که میرفتیم خونه ی مادربزرگ کلی سروصداش می اومد.یادش بخیر

این وقتی که پسر نازما هوس میکنه توی این لیوان ها شربت بخوره

یه مامان مطیع و غلام حلقه به گوش

اینم واسه شاهزاده ی خونه که باید الویه رو برای سه روز متوالی

درست کنم که توی یخچال باشه شما بخوری.نوووووووش


دنیا دو روز است ...
یک روز با تو و یک روز علیه تو !
روزی که با توست مغرور مشو ،
و روزی که علیه توست مایوس نشو !
چرا که هر دو پایان پذیرند ... !

 

پسندها (3)

نظرات (6)

سما مامان فرشته ها
10 خرداد 94 7:58
سلام به عزیز دلم حنان جونم خوبی؟مامانی شما خوبی؟امیدوارم خوب خوب باشید. چه جاهای سرسبزی الهی شاد باشی حنان خوشتیپ واااای عجب الویه ای دهنم آب افتاد بوووووووووووس واسه خوشتیپ خاله
*مامان فرزانه*
پاسخ
سلام.مرسی خاله جون.لطف داری همیشه .جاتون خالیه دیگه رشت ماهمیشه سرسبزه آدم نمیدون کجاش بره گردش
مامان ريحانه
10 خرداد 94 20:45
سلام عزيزم ماشالا پسر خوشتيپى دارى فرزانه جون هميشه به گردش عزيزمغم نميبينى حنان جون با افتخار لينكشدى عزيز دلم
*مامان فرزانه*
پاسخ
سلام عزیزم.مرسی نظر لطفتونه.باعث افتخارمونه گلم ممنون
حدیث
11 خرداد 94 9:20
سلام حنان جونم همیشه به گردش و تفریح خوشگلم راستی حنان خسته نباشی امتحانت تموم شد اومیدوارم مدارج بلاتری رو با موفقیت پست سر بزاری
*مامان فرزانه*
پاسخ
سلام.ممنونم امیدوارم شماهم امتحاناتت رو با موفقیت پشت سربزاری عمه جون راحت شی
سما مامان فرشته ها
11 خرداد 94 11:05
سلام عزيزم مطلب گذاشتم نظر يادت نره
*مامان فرزانه*
پاسخ
سلام.چشم گلم
مامان محمدطاها
11 خرداد 94 14:27
سلام فرزانه جون ... وای که منو هوایی کردی چقدر دلم برای اونورا تنگ شده ... خوش بحالت که هر وقت میری و یا خاطرات کودکیت میفتی ... یادش بخیر منم خیلی اونجا میرفتمو و با پسر دایی ها و خالم چقدر بازی میکردیم و خوش بودیم ایکاش اون روزها هیچ وقت نمیرفت ... ولی خوب اینم جزی از زنگیه باید بگذره وخاطره بشه و ما هم بچه دار شدیمو با بچه هامون باید خوش باشیم ... ببخش زیاد نوشتم انشالله همیشه با پسر گلت خوش باشی و سرحال
*مامان فرزانه*
پاسخ
سلام مرجان جون.آره یادش بخیر.هم بازی من خاله زهرابودکلی خاطره باهم داریم.ای کاش آدم هیچ وقت بزرگ نشه.تنهاکاری هم که الان میشه کرد اینه که به پسرامون خوش بگذره و با اونا ماهم شاد بشیم
سما مامان فرشته ها
12 خرداد 94 11:00
سلام گلم مطلب گذاشتم نظر یادت نره